تبليغاتX
زینب بیات

بعد از مدتی طولانی به‌روز نکردن این صفحه اینک یک مناسبت فر صتی شد تا دوباره برای دوستان بنویسم  دختر بزرگم ساره به سن دوازده سالگی رسید دوران ناب نوجوانی با شور و هیجان و تکاپو و آرزوها  و رویاهایی شیرین .

امیدوارم که ساره ی عزیزم  این دوره را با زیبایی تمام  در دفتر زندگی خویش ثپت کند و از آن پلی بسازد برای رسیدن به فرداهای روشن ، فردایی که بدرخشد و به زندگی خود ، خانواده و جامعه اش روشنایی ببخشد. به امید آن روز.

رسید یک پرنده در آسمان آبی

زیبا و پرترنم مثل بهار نابی

 

خندید و باز کرد او بال و پر قشنگش

رنگین‌کمانی از عشق دنیای رنگ‌رنگش

 

طراح زندگی شد با یک مداد رنگی

سبز و سفید و قرمز در دفتر قشنگی:

 

خورشید گرم تابش،‌ خورشید غرق خنده

یک سرزمین سرسبز، یک لانه پرنده

 

لغزید دستهایش بر جای جای دفتر

بنوشت قصه‌هایی از شاخه، از کبوتر

 

فردای روشنی هست در دستهای پاکش

وقتی که می‌نویسد از عشق تابناکش

 

در چشمهای نازش دیدم طلوع دیگر

صبح قشنگ و نابی در یک شروع دیگر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 آذر1390ساعت 22:19  توسط زینب بیات | 

حالا دلم به كوه دماوند مي‌زند

اين لحظه را به سوي تو پيوند مي‌زند

در چارچوب ساده‌ی اين آسمان سبز

تصویری از تو را به دلش بند مي‌زند

شب ساكت است و ماه و تماشا و آسمان

چشمان عاشقش به تو لبخند مي‌زند

تصوير ناتمام و قدمهاي سركشم

گلگشت آشنا به سمرقند مي‌زند

با قامتي بلندتر از رودخانه‌ها

در خاطرش به دامن هلمند مي‌زند

مريم به خواب ناز شد و ساره نيز هم

مادر نشسته قافيه را بند مي‌زند

تهران، شهریور ۱۳۸۴

+ نوشته شده در  جمعه 6 خرداد1390ساعت 0:16  توسط زینب بیات | 

این شعر بعد از تحولات سال ۱۳۸۰ کشور و ایجاد امیدواری در مردم ما برای آینده‌ای روشن سروده شد. آینده‌ای که متأسفانه بعد از ده سال. همچنان مبهم مانده است.

باران مهر و رحمت بارید در دیارم

کوچید یک غروب خاموش از کنارم

اینک دوباره حسّ نزدیک و روشن شعر

حس سرودن عشق، گل کرد بر مزارم

پلک دلم گشودی، با مهرم آزمودی

ای فصل پاک و روشن، ای صلح در بهارم!

در چشمهای غزنه، در آسمان کابل

یک شعله از عبورم، یک شعر از گذارم

آری غریبه! اینجا این سالهای تنها

در کوچه‌های بن‌بست عمری است رهسپارم

فردا به یمن ماندن در روشنای مهتاب

با کلکهای عاشق من عشق می‌نگارم

تهران، 1381

+ نوشته شده در  جمعه 16 اردیبهشت1390ساعت 0:19  توسط زینب بیات | 

این تازه‌ترین شعرم است، حاصل فروردین ۱۳۹۰

می‌کشاند مرا به سمت خودش باز از لابه‌لای شب‌بوها

با دو دستان پُرطراوت خویش می‌رهاند مرا در آن‌سوها

آن‌سوی آبی تماشایی آن سوی لحظه‌های بی‌پایان

آن‌سوی جلوه‌گاه چشمانش تا قدمگاه سبز آهوها

چشم تا چشم تا که کار کند این تو هستی که می‌شوی تکرار

از تکاپوی تازه‌ی گل یاس تا بلندای سبز ناجوها

صبحدم این تغزل زیبا با هجوم صدای گنجشکان

باز پژواک نام روشن توست در عبور خوش پرستوها

آمدی در دلم جوانه زدی و نشستی و آشیانه زدی

و نشاندی به روی لبهایم زمزم دلنشین یاهوها

پشت این چارچوب ساده منم خسته و بی‌قرار و سرگردان

و نگاهی که می‌گشاید پر، می‌شود دور از این هیاهوها

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 اردیبهشت1390ساعت 0:2  توسط زینب بیات | 

این یک غزل نسبتاً قدیمی است. شعرهای تازه را بعداً و به نوبت خواهم گذاشت.

صفا و همدلی‌ات، باز میهمانم کرد

و با عبور ترنّم ترانه‌خوانم کرد

همیشه همچو غباری به روی آینه‌ام

ولی شمیم تو باغی از ارغوانم کرد

دریچه‌ای بگشودی به روی صبح بهار

بمان که چشم تو یک صبح ناگهانم کرد

ندای مردم آواره‌ام به روز وداع

قصیده‌خوان غم و اشک بی‌امانم کرد

سپیدة قدمت از کدام سمت دمید

که شاعر سحر و صبح مردمانم کرد

1381

+ نوشته شده در  شنبه 27 فروردین1390ساعت 23:36  توسط زینب بیات | 

یک طلوع سبز در دشت و کنار

یک شروع تازه در یک نوبهار

سبزه‌های رسته از خاک وطن

لاله‌های برشده از این دیار

آسمان تصویری از سیمای گل

زندگی سرشار از بوی انار

در فراز سبز گنبدهای دور

ایستاده دختران شهریار

یک جهان لبخند و شور زندگی

خوش نشسته بر لبان این نگار

می‌رود اینک به سوی دشتها

در هوای خوب شهر قندهار

در میان موج رنگارنگ گل

کرده در دستان خود چوری قطار

شهرزاد قصه‌های زندگی

گل بریز و گل بپاش و گل بکار

۱۳۸۷

+ نوشته شده در  شنبه 27 فروردین1390ساعت 20:53  توسط زینب بیات | 

خرده هوشی که ندارم. ولی سر سوزن ذوقی دارم، یا فکر می‌کنم که دارم. البته شما که مطالبم در این وبلاگ را می‌خوانید بهتر می‌توانید قضاوت کنید و در نظرهایتان منعکس کنید. اگر هم نظر ندادید، فدای سرتان. اگر اصلا نخواندید هم باز فدای سرتان. مهم این است که این تراوشهای ذهنی در این فضای مجازی منعکس شود.

پس این پست را به عنوان مقدمه داشته باشید تا درج شعرها و نوشته‌هایم خیلی هم بی‌مقدمه نباشد.

اما عرض کنم به حضور شما که...

{حالا یک جیغ بنفش بلند که متأسفانه نمی‌توانم در اینجا انعکاسش دهم. این جیغ نرگس، دخترک دو ساله‌ام است که با صدایی کرکننده می‌گوید: "ما مـــــــــــــان" و نمی‌دانم چه کاری دارد. بله دیگر این هم از مشکلات ما خانمها. پس مقدمه را کوتاه می‌کنم و هیچ چیزی به حضور شما عرض نمی‌کنم.}

+ نوشته شده در  شنبه 27 فروردین1390ساعت 20:45  توسط زینب بیات | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
متولد کابل. فعلاً مقیم مشهد. لیسانس زبان و ادبیات انگلیسی. تهیه‌کننده و گوینده‌ی رادیو دری.

نوشته های پیشین
آذر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
پیوندها
هوای تازه (ساره کاظمی)
محمد کاظم کاظمی
بی نشان (صفیه بیات)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

 

آمارگیر

آمارگیر

قالب وبلاگ